داستان کوتاه

کتاب

توی دنیای کتاب غرق بودم و با نقش اصلی توی خیابونا قدم میزدم که یک لحظه بلند گفت قشنگه؟! پریدم نگاهش کردم. داشت لبخند میزد. نگاهش برق داشت. موهای ژولیده اش به این می‌مانست که از خواب پریده و فهمیده کلاسش دیر شده، همینجوری زل زده بودم که لبخندش خشک شد و گفت اجازه هست […]

نیا احمد

دست‌هایش می‌لرزید، نگاهش پر از بهت خاموشی بود با مردمک‌های ثابت و سرش را به این طرف و آن طرف تکان می‌داد انگار که چیزی توی مغازه گم کرده باشد یا ما خواسته باشیم از او خرید کنیم، سالها بود مغازه این مدلی ندیده بودم از این‌هایی که فروشنده و تمام مایملکش در یک طرف […]

بیمار شماره 24

خوبی خانه شیشه‌ای این بود که صبح‌ها با نور خورشید بیدار می‌شد. خانه را به سفارش همکار پرسابقه‌اش اجاره کرده بود تا آخر هفته‌ها بعد از یک هفته کاری در اورژانس بیمارستان بیاید اینجا و کمی در طبیعت کنار دریاچه با خودش تنها باشد و دست به قلم شود، نوشتن را از همان کلاس دوم […]

حلقه مادر پسری

از صبح که در کنار پسرش بیدار می‌شد همینطور صورت نشسته می‌رفت سراغ گوشی یا با خودش فک می‌کرد حالا که زودتر از پسرش بیدار شده چه می‌تواند بکند که هم مفید باشد و هم سر صبحی حالش را داشته باشد. توی همین فکرها که می‌بود حسش می‌گفت تو که هنوز صورتت را نشسته‌ای ولش […]

داستان 7: مادری

توی باغ وحش پر از آدم بود، من کلا باغ وحش را دوست ندارم چون خودم را میگذارم جای آن حیوان های بیچاره و دلم برایشان ریش میشود پسرم اصرار کرد من هم آمدم خواست حیوانات را از نزدیک ببیند، قبول کردم، گرچه کمی سخت. دستم را محکم گرفته بود. انگار میترسید شیری از قفس […]

داستان 6: ده دقیقه دلشوره

بعد از اینکه محکم در را پشت سرش بست، من دستمال را از جیبم درآوردم و اشکهایم را پاک کردم، راستش نمیدانم برای چه گریه میکردم فقط میخواست برود تا بقالی سر کوچه و برگردد، نمیدانم برای هیکل ریزش گریه میکردم یا برای اینکه حس میکردم پسرکم مردی شده برای خودش میتواند که برود سر […]

داستان 5: بر خاک رفته

ماحرا روز اول برج بعد از گرفتن حقوق شروع شد داشتم با دمم پوست گردو میشکستم، چرا پوست، خب چون بعد از پرداخت کلی قسط تازه مقدار چندرغاز برایم میماند که آن را هم باید صرف خرجی خانه میکردم، من زن و بچه ندارم اما یک هم خانه ای تنبل دارم که به ازای شکمش […]

داستان 4: راننده ترسناک

بعد از کلی خرید تاکسی گرفتیم تا به خوابگاه برگردیم، من کلا اهل این نبودم تا صبر کنم ماشین زردی پیدا شود تا سوارش شویم بنابراین همینطور دست میدادیم اگر راننده به نظر ظاهر معقولی داشت سوار میشدم، تین بار هم دقیقا همین کا را کردم، روی صندلی عقب یک زیر انداز بود که راننده […]

داستان 3: یار نیمه غار

کنار ریل قطار راه می رفتند و بلند بلند با هم آهنگی را میخواندند که هردو دوستش داشتند وسط خواندن گاهی بهم نگاه میکردند و با ذوق میخندیدند، هر کدام پراز این حس بود که چقدر امروز و اینجا عالیست، فردا یک کدامشان باید میرفت. امروز را درواقع میشد یک خداحافظی دانست. ریل قطار را […]

داستان 2: انقلابی از نوع فکر

به گلهای توی بالکن که آب میداد نگاهش قفل توی کوچه قفل شد، رفت به سالهایی که تازه آمده بودند توی این محل، یاد نسترن دختر همسایه افتاد یاد آن شبی که توی کوچه زیر پای عروس و دامامی ریختن. آهی کشید و ناگهان بلند گفت بیچاره نسترن. سارا نوه اش از توی آشپزخانه صدا […]

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز