توی دنیای کتاب غرق بودم و با نقش اصلی توی خیابونا قدم میزدم که یک لحظه بلند گفت قشنگه؟!

پریدم نگاهش کردم. داشت لبخند میزد. نگاهش برق داشت. موهای ژولیده اش به این می‌مانست که از خواب پریده و فهمیده کلاسش دیر شده، همینجوری زل زده بودم که لبخندش خشک شد و گفت اجازه هست بنشینم؟!

از دو قهوه‌ای که دستش بود یکی را جلویم گذاشت باز نگاهش کردم متعجب و عصبانی از اینکه خلوتم را به هم زده سرم را دوباره بردم سمت کتاب، کجا بودم آها داشتیم قدم میزدیم.

دوباره پرسید این داستان را خیلی دوست دارید؟

یک لحظه خجالت کشیدم. نکند هر بار که می آیم اینجا با خودم خلوت کنم و کتاب را بخوانم مرا می‌پاید.

راستش من تقریبا هر آخر هفته می‌آمدم به این کتابخانه تا هم قهوه‌ای بخورم و هم کتاب محبوبم را ورق بزنم.

این بار با مهربانی نگاهش کردم و گفتم بله خیلی،

لبخند بزرگی تحویلم داد و گفت خیلی خوشحالم،

چرا؟!

کدام نویسنده‌ای می‌تواند این را ببیند و خوشحال نباشد.

توی دلم گفتم نویسنده؟!؟؟

از نگاهم خواند و گفت بله و داستان تماما واقعیتی بود از زندگی خودم.

 

2  

 

نگاهش کردم، دقیق تر نگاهش کردم و دیدم درست خودش بود گرچه فکر میکردم جوانتر از اینها باشد ولی دقیقا همانی بود که من الان توی کتاب کنارش قدم میزدم، وقتی دفتر سفرهایش را باز میکرد دلم میخواست من هم یکی داشتم وقتی که دلش پر از شور کشف جهان بود من هم قلبم به تپش می‌افتاد از این حس خوب هم ذات پنداری، وااای دقیقا خودش بود برق چشمان یک ماجراجو را داشت و یک ماجراجو بود.

دستپاچه شدم از اینکه کارکتر داستان کسی که دیوانگی‌هایم را درش دیده بودم روبرویم نشسته و به من لبخند می‌زند‌.

کتاب را دیگر بستم، قهوه نوشیدیم. از ماجراهایش پرسیدم، تعریف کرد. وقت رفتنم که شد دست کرد توی کیفش، کارت ویزیتش را داد، ذوق کردم و قرار شد هفته آینده باز ببینمش همینجا اینبار بدون کناب…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز