دست‌هایش می‌لرزید، نگاهش پر از بهت خاموشی بود با مردمک‌های ثابت و سرش را به این طرف و آن طرف تکان می‌داد انگار که چیزی توی مغازه گم کرده باشد یا ما خواسته باشیم از او خرید کنیم، سالها بود مغازه این مدلی ندیده بودم از این‌هایی که فروشنده و تمام مایملکش در یک طرف مغازه و آن طرف تنها مشتری و لیست خریدش.

حالا هم بخاطر احمد آمده بودیم، خبر داده بود که به پدرش برسانیم که برمی‌گردد، بعد از پنج سال دوری از این پیرمردی که روزی اسمش بابا آبنباتی بود. پدر احمد از زمانی که من یادم هست همینجا بوده در همین دکان تنگ و تاریک کنار خوابگاه تربیت معلم، با تنها وسایل الزامی دانشجویانش.

پنج سال پیش احمد عاشقی زد به سرش نه عشق دختر، عشق عکاسی و رفت ایتالیا برای دانشگاه و ماندن شاید. طی این مدت زن بابایش فوت کرد و پیرمرد حسابی تنها شد، فکر می‌کرد که دیگر احمد برنمی‌گردد چون جواب تلفن‌هایش را درست نمیداد یا سالی به ماهی زنگ میزد. من هم که دوست نسبتا صمیمیش بودم هم نمیدانم که چه شده که احمد می‌خواهد برگردد.

پیرمرد همینطور بلند شد رفت توی انباری کوچک مغازه و ما را پشت  پیشخوان پر از شکلاتش جا گذاشت. ماندم بروم یا بمانم بلاخره بابای احمد بود و من هم دوست صمیمیش. یک ده دقیق که گذشت گفتم بروم بابا را صدا زدم جواب که نداد گفتم شاید میخواهد توی خودش باشد. باز میخواستم بروم دیدم مغازه به امان خدا میماند یک نیم ساعت دیگر ماندم، دیدم دارد دیر میشود، پریدم آن ور پیشخوان و رفتم داخل انبارش و پیرمرد بیچاره را دیدم که روز زمین پخش بود، نبضش را چک کردم چیزی نبود. پیرمرد دیگر در این دنیا نبود، راستی احمد چرا داشت برمیگشت، باید زنگ بزنم بگویم نیا احمد نیا پدرت هم رفت.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز