خوبی خانه شیشه‌ای این بود که صبح‌ها با نور خورشید بیدار می‌شد. خانه را به سفارش همکار پرسابقه‌اش اجاره کرده بود تا آخر هفته‌ها بعد از یک هفته کاری در اورژانس بیمارستان بیاید اینجا و کمی در طبیعت کنار دریاچه با خودش تنها باشد و دست به قلم شود، نوشتن را از همان کلاس دوم دبستان که دیگر یاد گرفته بود درست جمله بسازد شروع کرده بود و در یک دفتر صورتی صد برگ هم چند داستان کوتاه نوشت ولی هیچ وقت یادش نمی‌آمد عاقبت دفتر چه شد.

صبح که گرمای خورشید صورتش را میسوزاند بلند میشد و بعد از صبحانه با یک لیوان بزرگ قهوه می‌رفت پای لپ‌تاپش مینشست تا ساعت‌های طولانی بنویسد. از هفته ای که گذشت مینوشت از ساعت‌های طولانی کار،گله کرد، خندید. وقتی تمام شد دست‌هایش را بالا برد آه عمیقی کشید. انگار که بار سنگین روی دوشش را زمین بگذارد.

کارش که تمام می‌شد برای ناهار همیشه ماهی می‌گرفت و خودش ناهار درست می‌کرد و چقدر این حس تنهایی را دوست داشت. 

اما این بار که برای ماهیگیری می‌رفت متوجه شد شخص دیگری هم شد، نگاهش کرد لبخند زد و سلام کرد، مرد مسنی بود با کاپشن سبز و یک کلاه که معلوم بود برای کچلیش روی سر می‌گذاشت.

مرد دست از دور برایش دست تکان داد. شروع به ماهیگیری که کرد متوجه نزدیک شدن مرد شد، سرش را بلند کرد و با چشم‌هایش که رو به خورشید بود و به زور باز میشد براندازش کرد. سرصحبت را مرد باز کرد و به او گفت که دوست دارد توی ماهیگیری کمکش کند، توی صحبت‌هایشان معلوم شد که مرد او را توی اورژانس دیده است که چقدر زحمت میکشد، دختر لبخند زد اما به خاژر تعدد بیماران یادش نمی‌آمد که مرد را دیده باشد، ماهیگیری که تمام شد مرد خواست تا دم خانه همراهیش کند و توی راه که داشتند حرف می‌زدند مرد یک لحظه عقب ماند دخترک که برگشت ببیند چه شده گلوله ای را توی شکمش حس کرد مرد به او نزدیک شد و گفت بیمار شماره ۲۴ اتاق ۲ یادت آمد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز