از صبح که در کنار پسرش بیدار می‌شد همینطور صورت نشسته می‌رفت سراغ گوشی یا با خودش فک می‌کرد حالا که زودتر از پسرش بیدار شده چه می‌تواند بکند که هم مفید باشد و هم سر صبحی حالش را داشته باشد. توی همین فکرها که می‌بود حسش می‌گفت تو که هنوز صورتت را نشسته‌ای ولش کن من حوصله ندارم یا مثلا گشنه‌ام یا اصلا بگذار بروم دستشویی بعد شروع می‌کنم، بلند که می‌شد تا از اتاق برود بیرون پسرش خودش را کش و قوس می‌داد و شروع میکرپ به نق نق کردن اول بیداری‌های صبحش که بله شما سوختی مادرجان من بیدار شدم و تا ظهر باید که با من سروکله بزنی و بازی کنی و بس.

بر می‌گشت به پسرش صبح بخیر می‌گفت تا یکم سرحال شود و کنارش خودش را به چرت می‌زد تا وقتی پسر جان قضای حاجت صبحشان را در پوشک مبارک به جا آورد و با مادرجان برونذ دستشویی تا مادر هم بتواند مسواکش را بزند. 

کارهای نظافت سر صبحشان که تمام می‌شد، با خود فکر میکرد خب ناهار را چه کنم که می‌دید پسر عزیزش تمام خانه را مثل قبل از نظافت به هم ریخته است، کلا اهل حرص خوردن نیست، اکر بود تا الان با این همه ریخت و پاش دیوانه شده بود، ناهار که میخواهد دم بکشد پسر خوابش می‌برد و خودش هم صبر می‌کند تا ناهار بخورد و سریع بخوابد، برای همین همیشه زبانش سوخته است. سریع میخوابد و تا زمانی که خوابش ببرد هی دعا میکند خدایا من زودتر بیدار شوم.

عصرها پسرش زودتر از خودش بیدار می‌شود و باز همان داستان صبح تکرار میشود با این تفاوت که این بار پسرک بهانه بیرون  رفتن میگیرد. و هی میرود تا دم در و برمیگردد گریه میکند کفش‌هایش را برای مادر می‌آورد تا به پایش کند. 

مادر هم که میبیند تا شب همین بساط است لباس میپوشد و چادر و کیف و کلاه میکنند تا بروند خانه مادر بزرگی جایی، پسرک خوشحال و مادر در فکر این که شب کی برگردم.

شب که بر میگردند پسرک را زود توی تاریکی میخواباند و اینجاست که می‌تواند چند ساعتی برای خودش و برنامه‌هایش باشد.

میان همین برنامه ها خوابش می‌برد.

و دوباره از صبح داستان دوباره شروع می‌شود.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز