توی باغ وحش پر از آدم بود، من کلا باغ وحش را دوست ندارم چون خودم را میگذارم جای آن حیوان های بیچاره و دلم برایشان ریش میشود پسرم اصرار کرد من هم آمدم خواست حیوانات را از نزدیک ببیند، قبول کردم، گرچه کمی سخت.

دستم را محکم گرفته بود. انگار میترسید شیری از قفس بپرد.

از کنار هر حیوان که میگذشتیم تا جایی که از حیوان میدانستم و رو تابلو نوشته بود برایش توضیح میدادم. توی دنیای خودم بودم و داشتم به سرگذشت هر کدام فکر میکردم، چگونه اسیر شده اند.

دیدم دستم را ول کرد نگاهش که کردم داشت اشک پاک میکرد، نشستم بغلش کردم، نازش کردم، پرسیدم چرا؟ 

فهمیدم او هم مثل من خودش را جای آنها میگذارد، دستش را گرفتم و از باغ وحش بیرون رفتیم، به خانه که رسیدیم برایم از عشقش به آزادی حیوانات گفت، از این که مبخواهد حمایتشان کند، توی دلم پر از عشق از اینکه چه قلب بزرگی، پرسید کمکم میکنی؟ گفتم حتما، برایش از این گفتم که کمک ما هرچند هم کم جلوه کند باز هم اثر گذار است و توضیح دادم طی این راه نباید کمالگرا شود، توضیح که میدادم لپ تاپ را آوردم و برایش شروع کردم به جستجو کمپین حمایت از حیوانات، او میگفت و من جستجو میکردم برای خودمان چندین جا ثبت نام کردم و توصیه هایی برایش خواندم.

گشتنمان که تمام شد بلند شد من هم همان جا سرم را گذاشتم صدای یخچال، صدای قرپ قرپ، صدای سینی و بعد پسر با یک لیوان آبمیوه، یک بوسه و نگاهش و بعد تشکر، گاهی فکر میکنم مادری چقدر طاقت فرساست اما حالا میدیدم من دارد در دیگری بزرگتر و بالنده تر رشد میکند و این تمام همان حس خوب پرورش بود اینکه من بانی تولد موجودی بزرگ هستم بغلش میکنم و در دل آرزو میکنم خدایا، خدای خوبم، نگذار دنیا خرابش کند…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز