بعد از اینکه محکم در را پشت سرش بست، من دستمال را از جیبم درآوردم و اشکهایم را پاک کردم، راستش نمیدانم برای چه گریه میکردم فقط میخواست برود تا بقالی سر کوچه و برگردد، نمیدانم برای هیکل ریزش گریه میکردم یا برای اینکه حس میکردم پسرکم مردی شده برای خودش میتواند که برود سر کوچه شیر بخرد. 

چقدر بچه ها زود بزرگ میشوند و ما غافلیم، انگار همین دیروز بود که هی دستش را میگرفتم تا راهش ببرم و هی امتناع میکرد و بعدش که راغب شد من حال بیرون بردنش را نداشتم.

از اینها که بگذریم هم فکر میکنم بخاطر تنها رفتنش یک لحظه ترسیدم نکند کسی دستش را بگیرد و ببرد و کلی نکند دیگر که باز اشک چشمانم روان شد، ثانیه میشمردم که برگردد، چند وقتی بود که اصرار میکرد برای خرید هم کمکم کند، گفتم خرید هم چون پسرکم از همان زمان که کلمه میگفت کمک مادرش را دوست داشت البته آنموقع نمیشد اسمش را کمک گذاشت، خلاصه که امروز بعد از کلی اصرارش اجازه دادم تا برود سر کوچه شیر بگیرد تا با هم برایش کیک بپزیم. وقتی هم که داشت میرفت کلی آیه و سوره خواندم و به خدای محمد و عیسی و موسی به انجیل و تورات و قرآن مسلمان شدم و از خدا قول بازگشتش را گرفتم، به راستی که قبل از مادر بودن عشق معنای عشق چه اندازه میتوانست مسخره باشد، عشق واقعی همانیست که الان شاید دارد از بقالی برمیگردد، بلند میشوم میروم پای پنجره بلکه بازگشتش را ببینم که نمیبینم سر ۵ ثانیه پر میشوم از ترس پر از فکر ناجور که در را میزند باعجله بازش میکنم، پسرکم شیر خریده و دوتا بستنی، غرق بوسه اش میکنم، میخندد، گریه میکنم و باز میبوسمش، چقدر یک ده دقبقه میتواند جان آدم را بگیرد

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز