ماحرا روز اول برج بعد از گرفتن حقوق شروع شد داشتم با دمم پوست گردو میشکستم، چرا پوست، خب چون بعد از پرداخت کلی قسط تازه مقدار چندرغاز برایم میماند که آن را هم باید صرف خرجی خانه میکردم، من زن و بچه ندارم اما یک هم خانه ای تنبل دارم که به ازای شکمش و جا گاهی به خانه سر و سامانی میدهد. برویم بر سر ماجرا، به صاحب خانه که زنگ زدم تا اجاره را بپردازم گفت صادق خان پرداخت کرده اند، متعجب پرسیدم: کی؟ کدام صادق!؟ گوشی را که قطع کردم سریع زنگ زدم صادق، گوشی را که برداشت متوجه شدم جای شلوغیست صدای شیون بلند بود، قرار شد عصر خودش را به خانه برساند و برایم توضیح دهد، در خانه را که باز کردم بهم ریخته بود رفتم سراغ یخچال که آب بخورم، که دیدم یخچال پر بود از انواع میوه و خوراکی، تصویری که به ندرت در خانه مان مشاهده میکردی، با صدای شیون پشت تلفن و این همه ولخرجی صادق گفتم حتما ارث کلانی را صاحب شده، صادق که آمد سرکیف بود و با آب و تاب از پدربزرگی گفت که تازه جان ۱۰۰ ساله اش را به خاک سپرده با آب و تاب از اموالش گفت و اینکه پدربزرگ صادق از آنهایی بوده که جان به عزراییل نمیداده، با خود فکر کردم که واقعا نمیداده صد سااال؟! پدربزرگ صادق تنها جمع میکرده و جمع میکرده و تا امروز که مرده است و اموالش مانده برای دو پسرش که هر کدام سه چهارتا بچه دارند.

صادق میگفت دریت است که پدر بزرگ جمع کرده تا ما بخوریم، راست میگفت اما چه خوردنی، پسران و نوه ها هر کدام خوشخال از این واقعه به راستی این انسان درخدمت پول بوده است یا پول در خدمت وی، 

بعد از آن صاپق برای خودش کاری دست و پا کرد اما همچنان با من زندگی میکند

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز