بعد از کلی خرید تاکسی گرفتیم تا به خوابگاه برگردیم، من کلا اهل این نبودم تا صبر کنم ماشین زردی پیدا شود تا سوارش شویم بنابراین همینطور دست میدادیم اگر راننده به نظر ظاهر معقولی داشت سوار میشدم، تین بار هم دقیقا همین کا را کردم، روی صندلی عقب یک زیر انداز بود که راننده جابجایش کرد تا ما راحت تر بنشینیم، یک توپ و قلیان هم داخل ماشین بود مشخص بود که از پیک نیک برگشته بودند، راننده پسر جوانی بود، با تلفن صحبت میکرد و بلافاصله که راه افتاد پرتقال خونی تعارف کرد یک حبه من و یکی برای دوستم، من کلا آدم رله ای هستم خیلی زود قبول کردم و به دوستم دادم ولی از آنجایی که به پرتغال خونی حس بد دارم به دوستم اشاره کردم نخور، او که کلا متعجب از گرفتن پرتغال بود به نشانه اکی سرش را تکان داد، بعد از آنکه راننده پرتغال خوردنش تمام شد، همینطور که داشت با تلفن صحبت میکرد داشبورد ماشین را باز کرد و کورمال کورمال دنبال چیزی میگشت و از داشبورد چاقویی درآورد من که قلبم به شدت شروع کرد به زدن و با خودم درآن لحظه عهد بستم که دیگر سوار ماشین شخصی نشوم و حتما صبر کنم تا بتوانم تاکسی سوار شوم، خلاصه که آقای راننده دوباره خم شد و از جاپای شاگرد که یک پلاستیک آنجا بود شروع کرد به گشتن دوباره و این بار سیبی بیرون کشید نفس حبس شده ام آزاد شد و آه بلند آرامی کشیدم این لحظات آنقدر ترسناک بود که من به بی احتیاطی راننده در رانندگیش توجه نداشتم. دوباره تعارف کرد این بار هم قبول کردیم اما نخوردیم، تلفن را که قطع کرد ازمان پرسید: توی خوابگاه شما کسی شیشه لازم ندارد، با تعجب پرسیدم شیشه؟! چجور شیشه ای؟!

  • شیشه ساختمان، درب و پنجره
  • باز نفس راحتی کشیدم و برایش توضیح دادم که مسئولیت این موارد در دانشگاه برعهده تاسیسات دانشگاه است.

میان همین توضیحات بود که به مقصد رسیدیم و از شدت استرسی که طی این مسیر ۱۵ دقیقه ای بهمان وارد شده بود میخندیدیم، پرتغال خونی ها و سیب را هم توی اولین سطل دانشگاه انداختیم، دفعه بعدی هم که از بازار برگشتیم با ماشین شخصی بود😁

مطالب مرتبط

یک پاسخ به “داستان 4: راننده ترسناک”

  1. FbsbBeauh گفت:

    cialis south africa generic cialis india safe viagra vs cialis

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز