کنار ریل قطار راه می رفتند و بلند بلند با هم آهنگی را میخواندند که هردو دوستش داشتند وسط خواندن گاهی بهم نگاه میکردند و با ذوق میخندیدند، هر کدام پراز این حس بود که چقدر امروز و اینجا عالیست، فردا یک کدامشان باید میرفت.

امروز را درواقع میشد یک خداحافظی دانست.

ریل قطار را که گرفتند و از انجا به پاتوق همیشگیشان رسیدند جایی که خودشان یک بوته رز کاشته بودند، یک هلو و چند نهال دیگر. اینها را کاشته بودند تا هر بار به بهانه آبیاری هم که شده بزنند و بیایند اینجا تا برای مدتی دور از همه کنار هم باشند و از مادرهایشان غیبت کنند.

هر دو تقریبا همسن بودند یکیشان ویژگی خاصش چشم های تیره اش بود و دیگری وقتی میخندید تنها یکی از لپ هایش چال می افتاد.

دختری که یک لپش فقط چال می افتاد قرار بود فردا برود، بعد از کلی توصیه و حرف و غیبت از جایشان که بلند شدند بروند دختر چشم تیره دست دوستش را گرفت تا یک بغل خداحافظی جانانه بگیرد.

لباس هایشان را تکاندند و این بار در راه برگشت شروع کردند آهنگ غمگین بخوانند از آنهایی که کلی بغض درش بود.

به کوچه که رسیدند بیشتر بغض کردند و بعد سعی کردندبا لبخند به هم نگاه کنند که مثلا قوی باشیم، ما که سفر قندهار نمیرویم، هرطور که بود از هم جداشدند و صبح روز بعدش دختری که چشم هایش تیره بود تنها ماند، دلش برای جای خالی دوستش تنگ شده بود، دختری که یک لپش چال می افتاد تنها دوستی بود که باعث شده بود مطمئن شود دیوانه نیست و هستند کسانی مثل خودش، چند روز بعد که سوار ماشین شد تا به پاتوقشان برود آنجا که رسید اول کمی نشست، کمی خندید به یاد آن روزها کمی گریه کرد بلند که شد چیزی درجایی که دوستش مینشست یافت شبیه یک نامه بود بازش که کرد بعد از کلی حرفای قشنگ و خواندنی جمله عجیبی دید یکه خورد شاید که اشتباه خوانده است، اما دختری که فقط یک لپش چال می افتاد سعی کرده بود درشت و با حروف خوانا بنویسد: از طرف دوستی که نخواست بدانی که سرطان دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز