به گلهای توی بالکن که آب میداد نگاهش قفل توی کوچه قفل شد، رفت به سالهایی که تازه آمده بودند توی این محل، یاد نسترن دختر همسایه افتاد یاد آن شبی که توی کوچه زیر پای عروس و دامامی ریختن. آهی کشید و ناگهان بلند گفت بیچاره نسترن.

سارا نوه اش از توی آشپزخانه صدا زد: چی مادر جون؟!

سلانه سلانه همینطور که دستش روی زاوهای چاق و گوشتالویش بود و از دردشان اهن اهن میکرد آمد تو و خودش را به کاناپه نزدیک آشپزخانه رساند، همینطور که داشت به کوسن میزد تا مثلا نرمتر شود که بگذارد زیر سرش گفت هیچی مادر جان نسترن و میگم تو نمیشناسیش، مال سالای جوونیمه.

حالا مگر سارا خانم از آنهایی بود که ول کند البته نه اینکه همیشه اینطور باشد نه غقط چون مادربزرگش خوب قصه تعریف میکرد.

سارا زود چای را ریخت و رفت کنار مادربزرگ و شروع کرد به ماساژ پاهایش و یک ریز میگفت بگو مادرجون. مادربزرگ که از یک طرف سر سنگینش را صدا سارا و کوسن گرفته بودند و از سوی دیگر دستهای سارا و آرامش ماساژ، انگار که در زندانی باشد دوست داشتنی، بگذریم روده درازی نکنم، که مادربزرگ تسلیم شد و شروع کرد به قصه نسترن بیچاره.

داستان از آنجا شروع شد که نسترن تازه از فرنگ برگشته را دادند به جوانی که نباید میدادند، پسرک پسر عمویش بود و از بچگی هر دو دلداده بودند اما سالهایی که نسترن میرود فرنگ و درس میخواند یه چی ایسم میشود.

-چی ایسم چیه؟

نمیدونم مادرجون از آنهایی که میگن زن نباس کار خونه انجام بده زن نباس از شوهرش اجازه بگیره ازینا اصلا الان همین دخترای آزاد کوچه رو دیدم یادش افتادم، مادر جون الان همه شما واسه خودتون چی چی ایسم شدین.

مامان جون منظورت فمنسیمه؟

نمبدونم مادر جون، میذاری قصه مو بگم یا نه؟

خلاصه که نسترن با اون افکارش شد زن پسر عموش که قرآن و مسجد از سرش نمیفتاد بعد هی دعوا هی بحث، صداشون گاهی تا خونه ماهم میومد، بدیش اینجا بود هیچکس به نسترن حق نمیداد، منم بهش حق نمیدادم البته اون موقع ها، بیچاره الان فکر میکنم چه حالی داشته

خب بعدش چی مادرجون، نسترن چیکار کرد؟ طلاق نگرفت؟

نه مادر جون طلاق اون موقع ها اونقدر بد بود، بعدشم زن که نمیتونست طلاق بگیره شایدم میتونست ولی حقش با شوهرش بود.

خب پس چی؟

هیچی مادر جون نسترن غیبش میزنه، بعد ازینکه کلی میگردن دنبالش میبینن نسترن قاچاقی از مرز خارج شده.

چجوری؟

نمیدونم مادرجون اون بلاخره خارج بوده دوست موست زیاد داشته.

مامانشینا نمیرن بیارنش؟

نه عاقش میکنن، نسترن هم از خدا خواسته راحت اونجا زندگیش و میکنه،

خب مادرجون چرا گفتی بیچاره اونکه الان با این اوصاف زندگی خوبی داره

مادذجون مامان و بابا عاقت کنن و شوهر عزیزت ولت کنه بیچاره نیستی چی هستی؟

سارا با خودش فکر میکند چقدر دنیای من و مادربزرگ فرق دارد و ته دلش از انقراض این افکار خوشحال است، چای را میدهد دست مارجون بوسش میکند از قصه گفتنش تشکر میکند و بلند میشود آرام آرام می رود تا کمی توی بالکن هوا بخورد

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز